سریال باید یک چیز غیرواقعی باشد. یک چیزی مثل فرندز یا مدرن فامیلی که خیالت از دیدنش راحت باشد. بدانی هر چیزی که می شود، آخرش به خیر و خوبی ختم می شود. و نه مثل سریال leftovers که هر لحظه نگران اتفاقات غیر قابل پیش بینی باشی و با تمام شدن هر قسمت، یک چیزی توی باورت فرو بریزد. با همه این ها، دوستش دارم.یک جایی توی این سریال، "نورا دورست" که همه خانواده اش را از دست داده، فاحشه استخدام می کند و یک جلیقه ضدگلوله می پوشد و به فاحشه اسلحه ای می دهد تا در ازای سه هزار دلار با آن قفسه سینه اش را نشانه بگیرد و تیر بزند.
بار اول که نگاه می کنی همه چیز در نظرت عجیب و غیرواقعی می آید. جلوتر که می روی،می بینی توی زندگی دردهایی هست که هیچوقت از بین نمی روند. گاهی فقط به یک ضربه بزرگ احتیاج داری تا شاید برای لحظاتی فراموششان کنی.
پ.ن: Shoot me... shoot me
برچسب:
نویسنده: مهران سامانی
برچسب:
نویسنده: مهران سامانی
برچسب:
نویسنده: مهران سامانی
برچسب:
نویسنده: مهران سامانی
نویسنده: پیاده - چهارشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۴
و زندگی در معمولی ترین شکلش می تواند زیبا باشد...
اگر تو کنار من باشی.
دو سال گذشت و آرامش بیشترین سهم تمام روزهای ما بود. بگذار آدم ها هنوز هم فکر کنند که عشق در مبارزه است. هیچکس به لذت سکرآور خواب رفتن روی بازوهای تو و لمس نفس هایت پی نبرده است.
برچسب:
نویسنده: مهران سامانی
برچسب:
نویسنده: مهران سامانی
برچسب:
نویسنده: مهران سامانی
به اینجا که فکر می کنم، به گذشته های اینجا، همه نظرات منتشر نشده و همه خواننده های یواشکی، دلم می گیرد. آدم های دنیای مجازی، آدم های مزخرفی هستند. به درد همین جا می خورند. اگر بخواهی واقعی شان کنی، به مجازی بودنشان هم گند می زنی. کاش توی همین قاب می ماندی برای همیشه.
برچسب:
نویسنده: مهران سامانی
نویسنده: پیاده - سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۵
یه مادر نمی تونه غم مردن بچه اش رو هضم کنه. چرا نمی فهمی؟
برچسب:
نویسنده: مهران سامانی
شب تولدت، مصادف شده باشد با آخرین شب قدر، بیدار نشسته باشی تا صبح به دعا خواندن های گاه گاهی و اینترنت بازی های همیشگی.
دم دم های صبح یهو دلت بخواهد دعا کنی و هر قدر که آرزوهای مختلف از توی ذهنت بگذرند، باز هم فقط و فقط یک دعا بر زبانت بیاید: سلامتی.
خداوندا! سلامتی بابای خوبم را از تو می خواهم. و سلامتی بهترین همسفر زندگی، سلامتی همه آنهایی که دوستشان دارم و شادی هایشان رنگ می پاشد توی زندگی ام و سلامتی یک نی نی دوست داشتنی که خیلی دلم می خواهد همین روزها بیاید توی دلم
بعد از همه اینها، یک ارده قوی برای رسیدن به همه آرزوهای بزرگم.
الهی آمین
برچسب:
نویسنده: مهران سامانی
بین کارهای روزانه، بین همه مشغولیت ها و تماس ها و حرف ها، تا وقت می شود چشم هایم را می بندم و تو ظاهر می شوی پشت پلک ها.
دلم تنگ شده بود. دلم تنگ شده. دلم تنگ می مونه.
برچسب:
نویسنده: مهران سامانی
برچسب:
نویسنده: مهران سامانی